هفته سی ونهم
برنای عزیزم، سلام!

این هفته های آخر هم گاهی آروم و گاهی پر تنش می گذره، تا دو روز دیگه هفته چهلم شروع می شه و اگه تا اون موقع هنوز تصمیم به اومدن نگرفته باشی ، من فقط میتونم لبخند بزنم و بازم انتظار بکشم.
هنوز تهوع بارداری از بین نرفته و نمیدونم تو این هفته های آخر ، با این تهوع سنگین چیکار کنم، دو روز اول هفته که با نوشیدن آب هم معده و روده ام میومد تو دهنم، فشار زیادی که با تهوع بوجود میاد گاهی منو می ترسونه که نکنه اتفاقی برات بیفته، شکمم درد می گیره و طپش قلب شدیدی دارم که نفس کشیدن و هر گونه تحرکی رو برام سخت می کنه. تو تمام این نه ماه ، این هفته های پایانی که بیقرارتر از همیشه ام، سخت تر هم بوده، از اواسط هفته سی و هشت ، با تمام مرافبت هایی که به عمل آوردم، پایین شکمم ترک برداشت ، یهو بزرگ شدی پسرم و جات حسابی تنگه، مامان رو هم خط خطی کردی،
، این هم بخاطر تو تحمل می کنم، منتی نیست، خودم خواستم که بیای و همه اینها برای داشتنه توئه، البته یادآوری کنم که اگه یه روزی روزگاری ناسپاسی کنی خودم خفت می کنم، من از این جور مادرهای صبور و پر گذشتم
!!!
تا آخرهای این هفته ، با هم و بابایی تو خونه خودمون بودیم اما از دیشب اومدم خونه مامان ناهید، با این که خونه مامان ناهید فقط چند تا کوچه ناقابل با ما فاصله داره اما تنها موندنم تو خونه باعث نگرانی همه بود جز خودم، دلم می خواست تا لحظه آخر تو خونه خودمون باشیم اما نمی شد همه رو نگران کنیم، بابایی هم که تا غروب سر کاره و همش دلواپس، خونه رو برای اومدنت حسابی تمیز و مرتب کردیم و منتظر اومدنت هستیم، چند روز آخری که تو خونه خودمون بودیم ، تمام تکون خوردنهات تو ساعتهایی که بابایی نبود اتفاق می افتاد و شبها که بابایی خواب بود، همش حسرت می خورد که تکونهاتو حس نمی کنه، کلی باهات حرف میزد که بیدار شی و با یه تکون کوچولو خوشحالش کنی، روز آخر دلشو شاد کردی و کلی ذوق کرد و با پسرش درد دل های مردونه کرد
.
ما منتظرتیم، نمی گم کی بیا، هر وقت که آماده ای بیا، سالم باش، همین برای من کافیه!
دوست دارم برنا کوچولوی من


هفته سی ونهم 
